چرا گاهی لالمونی می گیرم؟

منظورم از لالمونی توی تیتر این نوشته، لالمونی توی دنیای واقعیه، نه اینجا.

یادم نمی ره یه بار توی دانشکده یکی از دوستام، من رو به رفیقش معرفی می کرد، می گفت این ادریس میرویسیه، دوست منه، منم با اشاره ی سر، و لبخند همیشگیم به دوستِ دوستم اظهار خوشوقتی کردم، بعد حس کردم توی این معرفی شدن هیچ حرفی نزده ام! این شد که گفتم: "البته لال نیستم!" که اون بنده خدا هم گفت: "می دونم!" :)

اولین و مهم ترین چیزی که در این باره به ذهنم می رسه اینه که این یه رویکرده. به این معنی که خیلی سال پیش (مثلا وسطای دبیرستان) با خودم می گفتم: "لزومی نداره حرف بزنم، اگه همیشه ساکت باشم هیچ وقت جمعی که توش هستم حرف برای زدن کم نمی آره، همیشه یه نفر هست که حرف بزنه. و تا وقتی که یه بحثِ علمیِ مفید شکل نگیره هیچ لزومی نداره من وارد بحث بشم." در واقع فکر می کردم تنها دلیل برای حرف زدن رد و بدل کردنِ اطلاعاتِ مفیده! و اگه چنین کاری انجام نشه همیشه سکوت رو ترجیح می دادم. که البته الان می دونم که این طرز تفکر خیلی اشتباهه، و دارم تغییرش می دم.

علت دیگه اش لبخندهای قدرتمندمه، من توی این 8 9 سالی که خودم رو شناختم، با خنده هام همه کار کرده ام! در واقع توی جمع، هر کاری که باید با کلمات انجام بدم رو با لبخند انجام می دم. با لبخندم جوابِ متلک ها رو می دم، اظهارِ خوشحالیِ عمیق و شدید می کنم، اظهارِ بی اعتنایی می کنم، مخاطبم رو مسخره می کنم، بعد از شنیدن جوک فقط یه لبخند می زنم، به جای احوال پرسی می خندم! و ...

نکته ی آخری که فکر می کنم خیلی تاثیر داشته اینه که همیشه عادت داشتم دقیق حرف بزنم، روی کوچیکترین الفاظ دقت داشتم و نمی خواستم حرفی که از قلبم بیرون نیومده به زبونم جاری بشه، مثلا نمی دونستم در جوابِ تعارف ها چی بگم، یا مثلا با کلمه ی "قربانت" همیشه مشکل داشتم و ... از طرفی چون تقریبا تنها کارکرد زبان رو بیان مفاهیم علمی و دقیق می دونستم، توی زمینه های دیگه، مثلِ جواب دادن متلک ها، جدل های سیاسی، احوال پرسی های دوستانه و هر چیزِ غیر علمیِ دیگه ای بسیار ناتوان بودم.

البته این یه اعترافِ دیر هنگامه، به زودی این مشکل برطرف می شه. (حدود 30 روز دیگه :) )


موضوعاتِ مرتبط:
امیرحسین 210 ۰۷ دی ۹۴ , ۲۳:۲۱
دقیقا دختری یا پسر ؟ اگه دختری نخند تورو خدا مارو بازی نده :))

:|