سلام؛ خوش آمدید.

در هفته ی اخیر:

پیرمردِ کوچه بغلی* (پست موقت؛ البته تا وقتی که جایزه رو بگیره حذف نمی شه.)

 

۱ نظر

پیرمردِ کوچه بغلی* (پست موقت؛ البته تا وقتی که جایزه رو بگیره حذف نمی شه.)

چند روزی هست که دارم هر روز هزار کلمه برای خودم می نویسم، نوشته هایی که شاید بخش هاییشون در طی زمان به اینجا منتقل بشن. فعلا هیچ بخشیشون منتقل نشده اند البته.

این هزاره رو می خوام راجع به یه شخصیت بنویسم، و البته می خوام به طور کامل بذارمش توی وبلاگ. البته هنوز نمی دونم درباره ی کی قراره بنویسم، اصلا ایده ی این نوشتن بازی وبلاگی ای بود که به پیشنهادِ مـیمـ شروع شد.

فکر می کنم بد نباشه اگه راجع به پیرمردِ مغازه دارِ سر کوچه مون بنویسم. البته درباره ی ایشون چیز زیادی نمی دونم، بیشتر می خوام راجع به مجموعِ پیرمرد، و مغازه اش چیز بنویسم.

جالبه بدونید که این مغازه از در خونمون حدود 10 قدم فاصله داره، سوپری هم هست، ولی من از وقتی که آمدیم اینجا فقط یک بار ازش خرید کرده ام، که البته اون خرید رو هم انداختم سطل آشغال! بذارید از یکم قبل تر شروع کنم:

من تصمیم گرفته بودم که وقتی اومدیم به خونه ی جدید با همسایه ها، و مغازه دارای اطراف خونه بیشتر صمیمی باشم، بیشتر بهشون سلام کنم، بیشتر باهاشون گرم بگیرم و ... ولی این بنده خدا همه ی نقشه هام رو به هم ریخت. درست سرِ کوچه یه سوپریِ خیلی قدیمی و داغون دارن که آدم اصلا دلش نمیاد واردش بشه. هرچند من می دونم که بقیه ی سوپرهایی که فضای مرتبی دارن، قفسه هاشون پره، بزرگن، تمیزن و فروشنده هاشون خوش برخورد و مهربونن، همه شون این کارو برای همین می کنن که من ازشون خرید کنم و نفع مادی ببرن، می دونم که اون ها هیچ کدوم احتمالا کمتری اهمیتی به من به عنوان یه انسان نمی دن، فقط من به عنوان خریدار براشون مهم هستن. ولی باز هم نمی تونم خودم رو راضی کنم که ازین مغازه ی درب و داغون چیزی بخرم. مغازه ی درب و داغونی که صاحبش اصلا ارتباط نمی گیره و بهم لبخند نمی زنه که خر بشم و دفعه ی دیگه هم ازش خرید کنم؛ مغازه ای که صاحبش بعضی وقتا که خسته می شه کفِ مغازه اش دراز می کشه و اصلا به این فکر نمی کنه که بزرگانِ فروش و مارکتینگ و هزار کوفت و زهر مار دیگه، چه توصیه هایی برای فروشنده ها دارن. مغازه ای که انگار مالِ 10 20 سال پیشه، منو یادِ مغازه هایی می اندازه که توی ابتدایی و راهنمایی ازشون خرید می کردم. البته نمی دونم، ما مشتری ها هم بد عادت شده ایم، دیگه زیاد برامون مهم نیست که به خودمون احترام بذارن، همین که برای خر کردنمون هم باشه، همین که ساختگی و دروغ هم باشه بهمون می چسبه و راضیمون می کنه. بگذریم ....

یه بار خودم رو راضی کردم و با سختی رفتم ازشون نمک خریدم، ولی دوتا مشکل وجود داشت، یکی این که به خاطر نداشتن پول خرد دوتا نمک بهم دادن، که البته این قابل تحمل بود، ولی مشکل دیگه این بود که تاریخ انقضای دوتاش گذشته بود و عملا مستقیم رفت توی سطل آشغال. بهم حق نمی دید که دیگه ازش خرید نکرده باشم؟

اما مسئله ی اصلی هیچ کدوم از این ها نیست؛ ایشون بیشتر اوقات روز دمِ در مغازه شون می شینن و من هم خیلی از سرِ کوچه رد می شم، حالا نمی دونم بهشون سلام بکنم یا نه! تا حالا که به صورت کاملا انفعالی تقریبا هیچ وقت سلام نکرده ام و همیشه با بیشترین فاصله ی ممکن سعی کردم از جلوشون رد شم. یه دلیلش اینه که همیشه فکر کرده ام اگه بهشون سلام کنم، یعنی می بینمشون، و اگه می بینمشون، پس چرا ازشون خرید نمی کنم؟! پس احتمالا اگه بهشون سلام نکنم معنیش اینه که تا حالا ندیدمشون، و طبیعیه که ازشون خرید نکنم. می دونم، الان که دارم فکر می کنم خیلی استدلال احمقانه ایه، تا حالا اینطور واضح بهش فکر نکرده بودم و مهمل بودنش رو به این وضوح ندیده بودم. شاید بهتر باشه حداقل اگه ازشون خرید نمی کنم، بهشون سلام بکنم، از همین الان این کارو شروع خواهم کرد.

حالا که سلام خواهم کرد، شاید بد نباشه که سعی کنم خریدی هم ازشون بکنم، فوقش همونجا تاریخ انقضاش رو چک می کنم، فکر نمی کنم زیاد سخت باشه.

این یکی از تاثیرات این طور نوشتنه، چیزایی رو می بینی و تصمیم هایی می گیری که در حالت عادی نمی تونی ببینی و بگیری. در واقع شاید اون هزار کلمه چندان اهمیت نداشته باشن، بلکه همین تمرکز و تعمق و سکون مهم باشه که باعث دریافت های متفاوتی می شه.

بذارید یه چک بکنم ببینم چند کلمه تا حالا نوشته ام، بله، حدود 750 کلمه شده، تقریبا همیشه همین طوره، حدود 700 800 تا که می نویسم قلمم خشک می شه، ولی به هر ضرب و زوری هست به 1000 می رسونمش.

بذارید درباره ی املاکِ نزدیک خونمون هم براتون بنویسم. این بنده خدا هم خیلی اوقات درِ مغازه اش می شینه و متاسفانه هم ایشون این خونه رو برای ما پیدا کرد و توی همین املاک قولنامه اش کردیم.

مشکل اصلی ای که با این املاک دارم اینه که فاصله ی خیلی مزخرفی داره! یعنی همیشه از فاصله ی مشخصی ازش رد می شم، که نه اون قدر دوره که بشه نادیده اش گرفت، و نه اون قدر نزدیکه که بتونم به صاحبش سلام کنم. خیلی اوقات شده که در حال رد شد با صاحبش چشم تو چشم شده باشم، و برای کسری از ثانیه زمان متوقف شده باشه، و من و اوشون متوقف شده باشیم، ولی به خاطر همین فاصله ی کوفتی ندونیم که سلام کنیم یا همدیگه رو نادیده بگیریم. برای این مشکل هم تصمیم گرفته ام هر چند وقت یکبار مسیرم رو کج کنم و از نزدیکش رد شم و بهش سلام کنم، تا بتونم در بقیه ی مواقع نادیده بگیرمش.

فکر می کنم اصلا درباره ی هیچ شخصیتی چیزی ننوشتم، معمولا این نوشته های هزار کلمه ای همین طوری هستن، به جاهای پرتی می رن که فکرشم نمی کنی ولی مهم اینه که سعی خودم رو کردم. البته انتخاب اولم بد بود، درباره ی پیرمردی که هیچی ازش نمی دونستم الا این که پیره و همیشه یه کلاه قهوه ای سرش می ذاره، خب می خواید درباره اش چی بنویسم؟!

البته اگه با اغماض مجموعِ "پیرمرد و مغازه اش" رو یک شخصیت حساب کنید نوشته ی بدی نیست.

--------------------------------

می دونم که آهنگِ "عروسک کوچه بغلی" رو نشنیدید، خیلیاتون اصلا اون موقع به دنیا نیامده بودید! چقدر پیر شده ام انگار.

۲ نظر

قدرت گرفته از بلاگ بیان، با الهام از zenhabits.