همه خواب می بینن، ما هم خواب می بینیم.

:))

دیشب خواب دیدم با یه تعداد از بچه ها رفتیم بیرون. یکیشون یه نفر رو همراه خودش آورده بود، می گفت دوستشه. توی یک روزی که بیرون بودیم این دوستِ دوستم 4 تا ماشین لباسشویی رو به ما 4 نفر فروخت. (البته من نخریدم، به جاش یکی از بچه ها برای یکی از فامیلاشون یکی خرید)

آخرش خیلی کفرم درآمده بود. با خودم می گفتم این آقا به عنوان یه آدم فرعی با ما همراه شد، تفریحش رو کرد، وقتش رو گذروند، تا شب حدود 1 میلیون تومن سود هم کرد. (یادمه حتی توی خواب محاسبه کردم سودِ تقریبیش رو :) )

شاید علت اصلی عصبانیتم این بود که طرف چقدر خوب از وقت و وجودش استفاده می کنه، سرعتِ حرکتش و زرنگیش لجم رو درآورده بود. بهش حسودیم شد.

شاید علت دیگه اش این بود که بقیه خیلی راحت حرفش رو قبول می کردن، خیلی راحت بهشون چیزی که چندان نیاز نداشتن رو فروخته بود. (توی پرانتز بگم اساسا فروش به همین معنیه)

کاش توی خواب یکم آگاهیم بیشتر بود می رفتم باهاش صحبت می کردم، احتمالا خیلی چیزا می شد ازش یاد گرفت. حتی شاید توی دنیای واقعی مغازه ای، چیزی می داشت، می رفتم بهش سر می زدم.


موضوعاتِ مرتبط: